تبليغاتX
صدای بیهود
کاش می شد کاشهایم را کسی باور کند

بنام الهه تنهایی

چه روزگاری عجیب

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 11:51 قبل از ظهر توسط خانم فارغ |

انسانهای بی ارزش

روزی مردی خواب عجیبی دید،

 او دید که پیش فرشته هاست و به کارهای آنها نگاه می کند، هنگام ورود، دسته بزرگی از فرشتگان را دید که سخت مشغول کارند و تندتند نامه هائی را که توسط پیک ها از زمین می رسند، باز می کنند، وآنها را داخل جعبه می گذارند.

مرد از فرشته ای پرسید، شما چکار می کنید؟ فرشته در حالی که داشت نامه ای را باز می کرد،‌گفت: این جا بخش دریافت است و ما دعاها و تقاضاهای مردم از خداوند را تحویل می گیریم.

مرد کمی جلوتر رفت، باز تعدادی از فرشتگان را دید که کاغذهایی را داخل پاکت می گذارند و آن ها را توسط پیک هائی به زمین می فرستند.

مرد پرسید: شما ها چکار می کنید؟

یکی از فرشتگان با عجله گفت:‌این جا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمتهای خداوندی را برای بندگان می فرستیم .

مرد کمی جلوتر رفت و دید یک فرشته ای بیکار نشسته است

مرد با تعجب از فرشته پرسید: شما چرا بیکارید؟

فرشته جواب داد: این جا بخش تصدیق جواب است . مردمی که دعاهایشان مستجاب شده، باید جواب بفرستند ولی فقط عده بسیار کمی جواب می دهند.

مرد از فرشته پرسید: مردم چگونه می توانند جواب بفرستند؟

فرشته پاسخ داد:

 بسیار ساده، فقط کافی است بگویند :

خداجون شکرت

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 8:45 قبل از ظهر توسط خانم فارغ |

خدا

از خدا پرسیدم خدایا چه چیزی تو را ناراحت میکند خداوند فرمودند : هر وقت بنده ای با من سخن میگوید چنان به حرفهای او گوش میدهم که گویی به جز او بنده دیگری ندارم ولی او چنان سخن می گوید که انگار من خدای همه هستم الا او !

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط خانم فارغ |

ای وای

 

روزها گذشت وگنجشك با خدا هيچ نگفت

فرشتگان سراغش را ازخدا گرفتند

وخدا هربار به فرشتگان اينگونه  ميگفت :

مي ايد من تنها گوشي هستم كه غصه هايش رامي شنود ويگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

وسرانجام گنجشك روي شاخه اي از درخت دنيا نشست

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند

گنجشك هيچ نگفت وخدا لب به سخن گشود:

" با من بگو از انچه سنگيني سينه توست."

گنجشك گفت: لانه كوچكي داشتم ارامگاه خستگي هايم بود وسرپناه بي كسي ام

تو همان راهم از من گرفتي    اين توفان بي موقع چه بود؟

چه مي خواستي از خانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟

وسنگيني بغضي راه بر كلامش بست

سكوتي درعرش طنين انداز شد

فرشتگان همه سر به زير انداختند

خدا گفت : ماري درراه لانه ات بود خواب بودي باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند

انگاه تو از كمين مارپر گشودي

گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود

خدا گفت :وچه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنيم برخاستي

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود

ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت

هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387 ساعت 8:38 قبل از ظهر توسط خانم فارغ |

همه ی امید من

مادرم دوستت دارم اگر چه کاری برات نکردم تا تونستم اذیتت کردم می دونم بدم ولی تو خیلی خوبی منو می بخشی از کوتاهی هام می گذری مادر تو خوبی خدا تو رو خوب آفرید دوستت دارم خدا به من تو فیق بده جبران کنم 
نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 10:20 قبل از ظهر توسط خانم فارغ |